به گل ها خیره می شد
رج به رج نقش ها
خاطره پینه بسته دستانش را
به صدای خاموش مادر گره میزد !
او بارها خود را
میان این همه پرزهای نفس گیر قالی ، به دار آویخته بود!
رباب علیپور-16 اردی بهشت۱۳۹۱
شعر و ادبیات
به گل ها خیره می شد
رج به رج نقش ها
خاطره پینه بسته دستانش را
به صدای خاموش مادر گره میزد !
او بارها خود را
میان این همه پرزهای نفس گیر قالی ، به دار آویخته بود!
رباب علیپور-16 اردی بهشت۱۳۹۱
زیر پوست تو خزیده ام و
جریان دارم میان دستان و دنیایت
بهار آمده است
و شکوفه لب هایت پیداست
روز است و زندان تن تو ، رویشم را بستری ست گرم !
« من عاشق جوانه زدنم » و لب هایت
روزنه ای برای تولد نام کوچکم از دهان تو!
به رقص پرواز ، میهمان همیشگی دنیای بهاریت شده ام
و دمادم بر شکوفه هایت آرام می گیرم
.
.
.
... دستانت پیله می شود هر شب ...
رباب علی پور – 19 فروردین۱۳۹۱شمسی
.....................
سلام بر دوستان عزیز
نوروزتون مبارک.گل لب هاتون پرخنده...
در ناهمواری ها قدم که میزدند
سایه ها لب می گرفتند
و آغوشی وا .... بسته !
.
.
.
دستی تمام مسیرهای مسطح را بر هم زد!
رباب علیپور
پانوشتها :
۱) ارغنون عزیز تصاویر را قوی دانسته با انتهای کار و نوع پایان بندی چندان موافق نیستند
۲) نیروانا نیکو ی عزیز نیز گفته اند(به علت انکه ذهن قلم مرا به شفافی درک کرده اند بدون کم و کاستی نظرشان درج می شود از حوصله و دقتشان کمال تشکر را دارم ) :
از آن جایی که این شعر بسار مرا تحت تاثیر قرار داد می خواهم به خوانش آن بنشینم :
ناهمواری ها شاید همان زندگی باشد یا یک مسیر که دو همراه آن را می پیمایند
سایه ها با آن که فیزیک این دو نفر نیستند اما بدون آن ها نیز معنی پیدا نمی کنند. پس می توانند ضمیر نهان و آرزو ها و اشتیاق های این دو را نمایندگی کنند. در نتیجه یک اتفاق عاشقانه ثمره ی راه رفتن در این مسیر نا هموار است.شعر می خواهد یک تصویر بدیع عاشقانه را به کمک بگیرد تا زندگی را یا یک راه و یا شاید یک همدلی را که ظاهرا کم زحمت نیز نیست مفهوم ببخشد.توان بالای شاعر در آفریدن تصویری این چنین بدیع و ناب در آغوشی وا......بسته به بالاترین حد خود می رسد. نهایت اظهار یک عشق در
هم آغوشی. آوردن .....(چند نقطه) نیز ابتکاری عالی است برای بیان پویانمایی یک هم آغوشی. شما واز و بسته شدن آغوش را می توانید ببینید. و در ضمن از ساخت کلمه ی وابسته نیز مفهوم جدیدی از این رابطه را برداشت می کنید.اما شاید شاعر عزیز بهتر باشد فعل ها را به زمان حال برگرداند و خط اخر را خط بزند.در این صورت هم تدوام را می رساند و هم به وا...بسته پس زمینه تراژیک می بخشد. یعنی این صحنهخ زیبا و دوست داشتنی در ژس خود وابستگی را که چندان خوش آیند نیست به همراه دارد. باید به شاعرش تبریک گفت و....
۳)دکتر یوسف نژاد و اشاره به جایشان که به جای کلمه مسطح هموار استفاده شود
....................
ممنون دوستان . نظراتتان حتما ترتیب اثر داده خواهد شد فرصت بازبینی و فکر را از شما خواهانم.هرچند دستی که سطوح صاف را برهم زده خواهان همین تداوم و وا...بسته گی ست تا تراژدی زیبای زندگی پایان نیابد.
سلام دوستان با یک داستان کوتاه آمده ام !!!
.............
از آمدن مادر خبری نبود ، در اتاقش را قفل کرد تا با او خلوت کند آرام روی تخت ، لباس گلدار عروسکش را بالا زد و دکمه قرمز روی سینه چپ را فشار داد.صدای بوسه ای بلند و کش دار به زیر پتو کشیده شد و دستان معصومش اشکها را می شمرد. چهره مادر را در قاب به خاطر آورد و سیاهی بختش که کنار قاب مادر کج به او زل زده بود.
از آمدن مادر خبری نبود!
دوباره دکمه قرمز سینه چپ ... و بوسه ای عمیق! آرام با خود زمزمه کرد : شب بخیر دخترم !
رباب علیپور-زمستان 1390
...بعد جعفر ٬ پدربزرگم هم رفت!...
......................
شب بیشمار است و مردم بیشمار
چراغ ها در انبارهای نم دار به زنجیرند
و کمیابیِ نور ٬تاریکی را عادت می دهد
و کبودی ٬نطفه آمیزش خدای خشم و خورشید.
جهان خاموش و بادها حتی بی صدا نمی وزند
تنها دهان برای شکم باز می شود
« خدای خشم و خورشید در آمیزشند!»
و سیاهیِ سکوت ٬ حاکم مطلق
اینجا نقطه صفراست بی هیچ رشدی " بیطرف "
و ذهن ها بر مدار این حلقه گیج ٬ پوچ می شوند
« تنها جنبندگی از آنِ مرگ است ! »
رباب علی پور - تابستان۹۰
عذر دیر جواب دادنم را بپذیرید چندان حوصله ندارم به اینجا ها سرک بکشم اما سعی می کنم به زودی یکی از کارهای جدیدم را بگذارم.همیشه شاد باشید
۲۳مرداد۹۰
.......................................
میخواستم در یک وقت مناسب این کارم را برایتان بگذارم و حالا کاملا داغونم و درد زنده بودن امانم را بریده زندگی سراسر اجبار است و توفیق اجباریست بین این کارم و پیگیری کودک آزاری نیما و ...که روزهایم را تلخ تر از همیشه کرده است من از خودم از تو از سکوتمان بیزارم... (تو : کسی نیست جز خودم!)سراسر دردم : گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم...
به دستان کوچک و چشمان بی فروغ و غمیگینت! :
بوی ُ نا ُ گرفته ام
و از آن شب بارانی
چشمهایم را دیگر نشسته ام
کودکی هایم از همین پنجره روبرو
خودکشی کردند و
سپیدی موهایم برابر لرزش دستانم
به بلوغ رسیده است
اتاق بوی ُ نا ُ گرفته است که نه !
بوی توقف زمین و زمان در من
که آرام
که بی صدا صحنه را ترک کرده ام !
اتاق بلند بلند می خندد
به
ناتمام دیالوگ هایت
بازیگری نمانده است!!!
او که همیشه می بارد و... - رباب علی پور
..........................................................................................................................................................
دوستی از رابطه من با نیمای کودک پرسیده بود!!!!!!!!!نسبت فامیلی ندارم و از روزگارش همانند دیگران باخبر شدم وچه نسبت بالاتر از همنوعی؟
چو عضوی بدرد آورد روزگار...من که بیقراری موثری در خودم برای او ندیدم. کاش بار نام آدمی و آدمیت را میشد به دوش نکشید با این همه ننگ که ...
با ۱کار کوتاه در خدمتم:
.....................
زمان هایی می شود که ذهنم ورم می کند
و همه خاطره های بودنت
از چشمانم جاری!
...
همیشه پنجره حادثه خیز است !
رباب علی پور-بهار۱۳۹۰
.................................................................
گوشه های دخترانه ام
زن که شدم گرد شدند و
خو کردند با تمام جنونتان!
کنج دلی نمانده که خلوت شود
و من
دایره وار مدام غلتانده میشوم
در بی پاسخی مرد!!!
رباب علی پور
از همانجا که دلم می گیرد ُ آسمان ابری ست
و تو
ناشادی
و دستهامان خوشه می کارند
که باران است
بیا بلند بلند به زیبا زرد گندم فردا بخندیم !
و ۱کار کوتاه نا تمام ...:
تاریکی عمیق دلم مثل روز روشن است
وقتی پشت به من خوابیده ای
دنیا به انتها می رسد و من ...
رباب علی پور
اومدم بگم سال نو همتون سبز
در اولین فرصت از کارهای جدیدم براتون پست خواهم گذاشت
(1)
غروب که می شد
مرد ایستاده کنار پنجره
چهارگوشه دنیا را حرف می زد
و خیال دختر ...
خورشید که دلش می گرفت
قدم های او بزرگتر می شد
و کنار مرد قد می کشید
/ تنهایی به تعویق افتاده بود ! /
(2)
پنجره سالهاست که بسته است
، به عزیمت دختر مبتلا !
مرد ایستا کنار دیوار
همیشه غروب صمیمی تر بود
با سایه اش خلوت می کرد و
به اندام بلند رفاقت در همان
دقایق گرفتگی خورشید دلگرم بود
و حرف می زد !
/ تنهایی به تعویق افتاده بود ! /
رباب علیپور